-->
    Sunday, July 06, 2003

بازم این شعر ... این آهنگ! just shhhhh ....

سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیره گرفتاره
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از بدتر نشه رسوایی ما
که تنها تر نشه تنهایی ما
کسی جرمی نکرده گر به ما این روزها عشقی نمیورزه
بهایی داشت این دل پیشترها که در این روزها نمی ارزه
که کار ما گذشته از شکایت
هنوزم پایبندیم در رفاقت
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیره گرفتاره ...

گفتم که ... shhhhhhhh :-$

پسر  ||  1:18 PM


Saturday, July 05, 2003

shhhhhhhhhhhhh ... :-$

پسر  ||  6:13 AM


Saturday, June 28, 2003

خدایا ... گوشت با منه؟! می خوام باهات حرف بزنم! هیچکی دیگه به حرفام گوش نمی ده! از بس کس شعره! خدا ... می دونم هر موقع دلم میگیره و دیگه هیچکی تو این دنیای به این بزرگیت پیدا نمی شه می یام سراقت. ولی ایندفعه رو هم به حرفام گوش کن. خدا ... چرا یه اشتباه رو دو بار انجام دادم؟! چرا من رو انقدر خر آفریدی؟! خدا؟ تو این دنیا به این بزرگی یه بچه به این کوچیکی چقدر باید غم قصه داشته باشه؟! چرا هر چیزی رو که دوست دارم ازم میگیری؟! مگه من چی کارت کردم؟! هان؟ من که کاری به کارت ندارم؟! یه دل خوشی که بیشتر تو این دنیا نداشتم؟! اونم گرفتیش ازم؟! انقدر بی معرفتی؟! آبروم رفت انقدر هر کی اومد تو اتاقم دید من دارم گریه می کنم بابا! چرا من رو انقدر دل نازک آفریدی؟! همه عالم و آدم عاشق میشن! منم عاشق میشم. فقط نمی دونم چرا هر دفعه که عاشق میشم باید دلم خورد شه ... اونقدر خورد که دیگه نشه چسبوندش. خدا! دوسش دارم! تو که میدونی!!!!! تو که از دلم خبر داری! تو مگه همونی نیستی از دل آدما هم بشون نزدیکتری؟! تو که می دونی از همه دنیا بیشتر دوسش دارم. خدا ... دوسش دارم! خـــدا ... میشنوی؟! میگم دوسش دارم! روم نشد بش بگم! به تو میگم! تیک گرفتم! می گن مال ناراحتیه! آخه از این بدترم مگه می تونستی به من ضربه بزنی؟! دخترم و ازم گرفتی! حالا خیالت راحت شد؟! بازم تنها شدم! راخت شدی؟! چقدر باید آرزو کنم که یه هو سکته کنم بمیرم راحت شم؟!
می دونی اگه دختر بیاد اینجارو بخونه چی میگه؟! نمی دونی؟! من می دونم! میگه باز این چرندیات رو گفت. خدایا! میزی بش بگی همه زندگیمه؟! میری بش بگی تنهام نذاره؟! :(( بش میگی هیچکیو جز اون دارم؟! خدایا میری از دلش در بیاری؟! خدا کمکم کن! می شنوی؟! کمکم کن! باید حتما داد بزنم؟! باشه داد می زنم! هوار می کشم! کمکم کـــــــــــــــــــــــــــــــــن! خداااااااااااااااااااااااااااااااااا!

پسر  ||  12:09 PM


Wednesday, June 25, 2003

:(((((((((((((((((((((((((((((((((((

پسر  ||  11:38 PM


آه یکی بود یک نبود
یه عاشقی بود که یه روز
بهت می گفت دوست داره
آخ که دوست داره هنوز
دلم یه دیوونه شده
واست بی آزاره هنوز
از دل دیوونه نترس
آخ که دوست داره هنوز

شب که میشه به عشق تو
غزل غزل صدا میشم
ترانه خونه قصه تموم عاشقا میشم

گفتی که با وفا بشم
سهم من از وفا تویی
سهم من از خودم تویی
سهم من از خدا تویی
گفتی که دلتنگی نکن
آخ مگه میشه نازنین
حال پریشون من رو
ندیدی و بیا ببین


شب که میشه به عشق تو
غزل غزل صدا میشم
ترانه خونه قصه تموم عاشقا میشم

دختر ... خودت که می دونی چی می خوام بگم! پس دیگه لازم نیست اینجا بنویسمش! باشه؟ همین یه دفعه حرف من رو قبول کن! خوب؟! خواهش می کنم ...

پسر  ||  3:28 AM


Saturday, June 21, 2003

نگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد ...
این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود!

پسر  ||  10:18 PM


Tuesday, June 17, 2003

بابا به خدا نمی خوام ناراحتت کنم! ولی هر دفعه نمی دونم چی میشه که آخرشی ناراحت میشی ... می دونم! الکی گیر میدم! یه هو بند می کنم به یه چیزی ... آخه یکی نیست بگه چه اصراری داری بگی که درست می گی؟ بد بخت بی چاره تو که جز این دختر کسی رو نداری!!! حالا هی اینم اذیت کن ... :(!!!

پسر  ||  2:18 AM


Tuesday, June 10, 2003

"Adam and Eve."

After spending time with Eve, Adam was walking in the Garden with God. Adam told God how much the woman meant to him and how blessed he was to have her.

Adam began to ask questions about her...


Adam: Lord, Eve is beautiful.
Why did you make her so beautiful?
God: So you will always want to look at her.

Adam: Lord, her skin is so soft.
Why did you make her skin so soft?
God: So you will always want to touch her.

Adam: She always smells so good.
Lord, why did you make her smell so good?
God: So you will always want to be near her.

Adam: That's wonderful Lord, and I don't want to seem ungrateful,
but why did you make her to be so stupid sometimes?
God: So she would love you.

دختر  ||  12:12 PM


Saturday, June 07, 2003

آره؟! خوب معلوم آره دیگه ... منو باش ... دیگه اینم پرسیدن داره؟؟؟!

پسر  ||  10:22 AM


Wednesday, June 04, 2003

..... and days go by one after another .....

دختر  ||  11:23 AM


Monday, June 02, 2003

یه عالمه نوشتم ... ولی پاکشون کردم! می دونی چرا؟! چون می ترسم ...! می ترسم به حرف سامان و سپیده گوش کنی! اون که گفتن اگه نمیخوای بهتره همین الآن بذاریش کنار ...! اون وقت میدونی چی میشه ...؟

پسر  ||  10:21 AM


Saturday, May 31, 2003

کسی جایی رو سراغ نداره که امکانات بفروشن؟! خیلی بهش احتیاج دارم ... شایدم داریم!

پسر  ||  10:14 AM


Thursday, May 29, 2003

این دختر دروغ میگه تنهاست ... اصلا هم تنها نیست ... یعنی چی هی میگی دختر تنهام تنهام ... مگه من اینجا برگ چغندرم؟! حالش خوبه خوبه ... یه پنچرگیری بره حله!!! :P

پسر  ||  10:22 AM


Monday, May 26, 2003

اه! باز اعصاب خوردي هاي من شروع شد ... باز کلافگي هاي من شروع شد ... باز اون حس گهي من شروع شد ... باز ناراحتي هاي من شروع شد ... باز غم زدگي هاي من شروع شد ... باز اضطراب هاي من شروع شد ... باز تو لاک رفتن هاي من شروع شد ... باز لالموني گرفتن هاي من شروع شد ... باز يه گوشه کزکردن هاي من شروع شد و از همه اينا بدتر اون حس تنهايي من برگشت!

دختر  ||  10:33 AM


Saturday, May 24, 2003

داره برمیگرده ... 8-|

پسر  ||  4:55 AM


Friday, May 23, 2003

نه نه نه نه نه نه .....
باورم نميشه! حرف فالگيره درست از آب درومد!!
نه ... نه
نمي تونم باور کنم!
نمي خوام برگرده! ولي برگشته!

دختر  ||  2:53 AM